توی ایران که هستم ، مسجد جمکران مرا به یاد مسجد سهله کوفه می اندازد و در کوفه ، مسجد سهله مرا به حال و هوای جمکران می برد.شاید به این دلیل که هر دو منتسب به حضرت مهدی"ع" است و شب زیارتی هر دو هم، شب چهار شنبه است یعنی همین شبی که ما الان داریم می رویم !
سهله، مسجد بزرگی است که می گویند بعد از مسجد کوفه، با فضیلت ترین مسجد در این منطقه (عراق؟) و دعا بخصوص دعای شخص مضطر در آن مستجاب است.همچنین می گویند این همان مسجدی است که مولایمان امام زمان"عج" پس از ظهور در مکه مکرمه، مقر حکومتش را در همین مسجد قرار می دهد و به قولی محل زندگی ایشان و خانواده اش هم همینجاست.
هنگام غروب و در میان گرمای بسیار شدید، در حالی که عرق از سر و رویمان می ریزد، به این مسجد می رسیم و جالب اینجاست که دعاها و اعمال این مسجد از بعد از نماز عشای سه شنبه شب شروع می شود. از میان دستفروشها و بادکنک گازی فروشها و رانی و ساندیس فروشها می گذریم . سر در آجری این مسجد بزرگ زیر تابلوی بزرگ سبز رنگ "الله اکبر" ی است که اطرافش را گلهای فراوانی احاطه کرده اند که به مناسبت اعیاد شعبانیه هنوز چشم را نوازش می دهند.

وارد که می شویم تمام صحن بزرگ مسجد، مملو از جمعیتی است که بیشتر از نیمی شان را خانومهای چادر مشکی تشکیل می دهند. تابلوی کاروان در جلو می رود ، بعد در جایی همان اوایل می ایستد تا مرد فسفری پوش توضیح بدهد کجا برویم و کی برگردیم. فقط می شنوم که بعد از پایان تمام اعمال مسجد، جلوی همین در جمع می شویم.
حاج صادق توصیه می کند که به منتها الیه جنوب شرقی مسجد برویم تا کل گروه با هم اعمال را انجام دهند اما در میانه راه کمی نزدیک ما حاج آقا مالکی و گروهش جای مناسبی پیدا می کنند و همانجا می مانند. نگاه می کنم ببینم عمه خانوم با آنها نباشد که نیست اما با ما هم نیست ! این ور آن ور هیچ جا عمه خانوم را نمی بینم.حدس می زنم شاید برای تجدید وضو رفته باشد. با حاج صادق به انتهای حیاط مسجد می رویم . توصیه می کند ابتدا نمازهای واجب مغرب و عشایمان را بخوانیم و بعد به اعمال بپردازیم. به خودش اقتدا می کنیم و بعد، توضیحاتی درباره فضیلت و اعمال این مسجد و اینکه چه پیامبران بزرگی در اینجا نماز خوانده اند می دهد و مشغول می شویم . من اعمال را در حالی می خوانم که یک چشمم به مفاتیح است و یک چشمم به هر خانوم چادر مشکیی که رد می شود و هیچ کدامشان هم عمه خانوم نیست !
توی دلم خدا را با خضوع فراوان می خوانم : خدایا ! عمه خانوم گوشش سنگین است و شاید محل قرارمان را نشنیده باشد ، اگر در این جمعیت گم بشود پیدا کردنش چیزی نزدیک به محال است . خودت کمک کن.
وسطهای اعمال، حسین نخلی می آید و آهسته می گوید : می خواهی جایی ببرمت که ثواب انجام دادن اعمال در آن ده هزار مرتبه بیشتر از اینجاست ؟ خب معلوم است که می خواهم. و می رویم. از انتهای مسجد به سمت راست که می آییم از درون محوطه راهرو مانندی می گذریم که پنکه ها و کولرهای زیادی دارد و در آن گرمای شدید، انگار خدا دنیا را به تو داده است. حاج حسین خنده شیطنت آمیزی می کند و می گوید: از آنجا که اینجا هوای بسیار خنکی دارد، ثواب انجام اعمال در آن ده هزار مرتبه بیشتر از آنجاست ! و می خندیم.
دل توی دلم نیست. وسطهای اعمال بلند می شوم و می روم توی حیاط بسیار بزرگ مسجد، و شروع می کنم از صف اول که هر صف شاید حدود پنجاه شصت متر بلکه بیشتر طول دارد از میان خانومها رد می شوم و در چهره تک تکشان خیره ! حالا خجالت هم به نگرانی اضافه شده است . نه خیر عمه خانوم نیست که نیست ! بر می گردم به محل قبلی ، با حاج صادق کمی دیگر از اعمال را انجام می دهم اما اصلاً حواسم به آنچه می گویم نیست. به حاجی ماجرا را می گویم . بدون معطلی می گوید بلند شو ! حتماً بگرد حاج خانوم را پیدا کن . خدایا ! خودت گفته ای که حاجت مضطر را در این مسجد می دهی . من فعلاً اضطرابم بیش از همه متوجه پیدا شدن عمه خانوم است . باز می روم به سمت در اصلی . هر کس را می بینم گمشده من نیست .
ناگهان صدایی زنانه با لهجه اصفهانی مرا صدا می کند: آتقیی ! بر می گردم . خانوم رحیمی - مادر نخود - است . خوشحال می شوم که می بینمش. نگرانی را در چهره ام می خواند. اعمال را انجام دادی؟ بله بخشی را انجام دادم اما عمه خانوم را گم کرده ام و دارم دنبال ایشان می گردم. می گوید: عمه خانوم که پیش من بود داشت اعمال و زیارات را انجام می داد! می گویم نه ! اشتباه می کنید؛ من دو گروهی که آنجا نشسته اند را وجب به وجب نگاه کرده ام . می گوید : همون حاج خانومی که با شماست را می گویی دیگر ؟ پیش من نشسته است . الان هم من آمده ام یک بطری آب بخرم برگردم. بیا بریم. با دو دلی با حاج خانوم رحیمی می آیم و از دور می بینم که عمه خانوم گوشۀ گوشه نشسته و در آرامش کامل دارد مفاتیح می خواند. هم کفرم در آمده و هم فوق العاده خوشحال شده ام. فقط تا می توانم خانوم رحیمی را دعا می کنم. گویی خدا او را فرستاده بود دم در تا مرا از نگرانی در بیاورد. می نشینم و تا آخر کار هم از جایم جنب نمی خورم. به خدا می گویم : یعنی تو ، قبل از اینکه حتی من دعا کنم ، دعایم را مستجاب کرده بودی؟!
تا به محل اتوبوسها راه زیادی باید برویم، این است که چهار خانوم سالمند گروه، یک عربانه می گیرند و می نشینند و ناگهان چهار عکاس حاضر به یراق هم دست به دوربین می شوند: چلیک و چلیک ! توی اتوبوس برای ما گرمازده ها باز هم رانی می آورند و آب و آقای خانی زاده هم بالای منبر می رود که علاوه بر مسابقه سفرنامه نویسی که جایزه اش عمره است ، من هم می خواهم به بهترین جوابی که به سؤال من داده شود یک جایزه خوب بدهم و آن اینکه در چند مکان می شود نماز مسافر را کامل خواند( البته او می گوید : درسته خواند). همه شروع می کنند به جواب دادن. نه ، اصل سؤال بعد از این است : چرا در این مکانها می شود نماز را درسته خواند؟ تا آخر سفر هم وقت دارید جواب بدهید. بعد به نقل از آسد سعید می گوید : بچه ها از امشب قرار گذاشته اند ساعت 12 به حرم حضرت امیر بروند. هر کس دوست داشت در لابی هتل باشد. اما یادتان باشد که نماز صبحتان قضا نشود ها !
حاج سالار از ته اتوبوس بلبل زبانی و شیطنت می کند و سر به سر خانی زاده می گذارد. خانی زاده هم دعا ( دعا؟)یش می کند: ایشالا خدا یک زن نصیبت کنه که کنارش بشینی و نتونی جیک بزنی! برمی گردم واکنش حاج سالار را ببینم ، نگاهم می افتد به هابیل که مثل همیشه، آرام کنار همسرش نشسته است. یعنی کسی برای هابیل هم چنین دعایی کرده بوده است ؟!
اتوبوس همچنان به سمت نجف حرکت می کند در حالی که فقط صدای جیک جیک دلنشین کوثر می آید ...
فاصله کوفه تا نجف اشرف، حدود ده کیلومتر است که با ترافیک و خرابی راهها حدود نیم ساعت زمان می برد. همان طور که توی اتوبوس نشسته ایم و حاج آقا رحیمی - پدر نخود - صلوات می فرستد ، چشممان به تابلوی "وزارة الریاضة و الشباب" می افتد. به حاج آقا احسانبخش می گویم : بریم به دکتر احمدی نژاد بگیم بابا ! توی عراق هم این دو بخش را با هم ادغام کرده اند، شما دیگر خیلی گیر سه پیچ نده.
نوبت حاج صادق است که میکروفون را بگیرد و توضیحاتی بدهد درباره اولین جایی که امروز می رویم یعنی مسجد کمیل. حاجی می گوید: جناب کمیل از کسانی بودند که 90 سال عمر با برکت داشتند. ایشان از یاران امیر المؤمنین "ع" بودند و بعد از یاران خاص امام مجتبی"ع".

آقای خانی زاده هم که امروز پیراهن فسفری پوشیده است، اصرار دارد که خیلی "جنگی" زیارت کنیم و برگردیم تا به دیگر برنامه های امروزمان در کوفه برسیم. می رویم و مثل همیشه از گیت های جداگانه ای رد می شویم که می گردنمان و گوشی های تلفن کسانی که همراهشان است می گیرند. "کوثر" چادر نماز سفید گُل گلی اش را در باد تکان می دهد و مانند گنجشکی به طرف جلو پر می زند. از کنار دیوارهای آجری خانه های یک طبقه ای رد می شویم که ما را به مزار کمیل بن زیاد نخعی می رسانند. با دو رکعت نمازی که اتفاقاً "جنگی" نیست بلکه پر از محبت و صمیمیت است به جناب کمیلی عرض ادب می کنیم که سالهاست از زمانی که انقلاب اسلامی خودمان را به ما شناسانده است، بسیاری از شبهای جمعه مان را با زیارتی که مولا امیر المؤمنین "ع" به ایشان تعلیم داده و از پر مغزترین دعاهای مفاتیح است ، گذرانده ایم:
- یا الهی و سیدی و ربی ! اَ تُراکَ مُعَذِبی بِنارکَ بَعدَ تَوحیدِکَ وَ بَعدَ مانطَوی عَلَیه قلبی مِن معرفتک و لَهِجَ بِهِ لسانی مِن ذِکرکَ وَ اَعتَقِدُ ضَمیری مِن حُبّک وَ بَعدِ صِدق اعترافی وَ دُعایی خاضِعاً لِرُبوبیتکَ ؟ هیهات !
- خدای من و آقای من و پروردگارم ! آیا تو مرا بعد از اعتقادم به توحیدت و پس از آنکه در شناختت در پیچیده ام و زبانم به ذکرت باز شده و پس از ایمان قلبی و محبانه ام به تو و بعد از اعترافات صادقانه ام و دعاهای خاضعانه ام در برابر ربوبیتت، در آتش جهنم می سوزانی و عذاب می کنی ؟ محال است ...
**
گرمای آفتاب تابستان کوفه ، عرق همه مان را در آورده است. حاج سالار بسته های بیست تایی آبمیوه های خنک را گرفته است و به همه می دهد. بچه ها با شیطنت خاصی داد می زنند: بدوید ساندیس ! ساندیس ! و خانی زاده هم تابلو را گرفته است و همه را شمارش می کند! و وارد اتوبوس...
**
ساندیسهای گوارا هم عطشمان را نمی نشانند؛ این است که توی اتوبوس، مدیر کاروان آب معدنی های خنک را با لیوانهای یک بار مصرف می چرخاند و همه دعایش می کنند.
آسد سعید هم میکروفون را دستش می گیرد و خبر از مسابقه ای می دهد که جایزه اش یک سفر عمره مفرده است: مسابقه خاطره نویسی و سفرنامه نویسی از این سفر. سید البته درباره مسابقات دیگری چون وبلاگهای کاغذی و کامنتهای زیبایی که می شود پای کاغذهای چسبانده شده به در و دیوار هتل نوشت هم می گوید ، اما فکر می کنم همه هم مثل من، همه حواسشان رفته است به همان مسابقه سفرنامه نویسی که جایزه اش حضور در بیت الله الحرام و زیارت حضرت رسول "ص" در مدینه است. یعنی می شود؟
هنوز راز این نشاطی که بعد از هر بار زیارت حضرت امیر "ع" به من دست می دهد و تفاوت آن را با دیگر زیارتها نفهمیده ام. کمی دنبال کفشهایم می گردم تا بالاخره دم یکی از ورودیها پیدایشان می کنم. می خواهم از در حرم بیرون بیایم که عمه خانوم را می بینم. با هم تا هتل می آییم و صحبت می کنیم. عمه خانوم سمعک می گذارد و برای همین گاهی که کسی با او صحبت می کند و آنموقع سمعک در گوشش نیست، حرفها را نمی شنود. برای همین می گوید می ترسم کسانی از دوستانت با من حرف بزنند و من نشنوم و آنها حمل بر بی اعتنایی کنند. می گویم دوستان من خوبتر از این حرفها هستند. بعد دستفروشها که تی شرتها و ساک دستی ها و روسریهایشان را عرضه می کنند، حرفهای ما را می برد سمت سوغاتی. عمه خانوم با همان لحن مهربانانه خودش می گوید : مهمتر از بچه ها، نوه ها هستند که تا من برسم، چشمشان به چمدان و به دستهای من است که چه چیزی برایشان خریده ام. منظورش این است که یک روز با هم برویم خرید کنیم. می گویم بگذار برای روز آخر.
به هتل که می رسیم می رویم برای شام. وارد زیر زمین که می شویم هنوز بچه ها نرسیده اند و خدمتکاران هتل هم اصرار که باید از بالای سالن صندلی به صندلی پر کنیم و جای خالی هم نگذاریم تا جا برای همه برسد و آنها هم تکلیفشان را برای پذیرایی بدانند. حرف درستی است . از انتهای سالن با حاج صادق احسانبخش و آقای حسین زاده مداح گروه و دو سه نفری که تازه رسیده ایم می نشینیم. آقای حسین زاده که از همنشینی با او خسته نمی شوی و همیشه چیز خوبی برای تعریف کردن دارد شروع می کند به صحبت و حاج صادق هم دنباله اش را می گیرد و همین طور که شام می خوریم بچه ها بتدریج وارد می شوند . حالا دیگر اکثر صندلیها پر شده است که صدای صلواتی همه را متوجه انتهای سالن می کند. باز هم صلوات و بلند شدن کسانی که نزدیک پله ها نشسته اند. دقت که می کنیم می بینیم حاج آقا صدیقی امام جمعه موقت تهران است . خب خیلی ذوق می کنیم و چهره های همگی به خنده و خوشحالی باز می شود.

ظاهراً بچه ها آقای صدیقی را توی لابی هتل دیده اند و فهمیده اند همین طوری بدون محافظ و خیلی دلی آمده است زیارت و تصادفاً راهش به هتل المباهله ما باز شده که بچه ها کشانده اندش به سالن و توضیح اینکه همگی وبلاگ نویس هستیم و این حرفها. حاج صادق می خواهد برای عرض ادب و سلام و علیک پیش آقای صدیقی برود اما گیر کرده است توی صندلیهایی که برای بیرون آمدنش باید مزاحم ده دوازده نفر بشود که نمی شود و می ماند تا آخر.
حاج آقا صدیقی شامش را با آرامش می خورد و بعد هم اصرار بچه ها که باید برای ما صحبت کنی. او هم بدون ناز کردنهای رایج آقایان می پذیرد. میکروفون سیار می آورند و حاجی ده پانزده دقیقه ای خیلی دلی برایمان صحبت می کند ؛ صحبتهایی که حسابی به دل بچه ها می نشیند و علاوه بر خودش که این لقب « شیخ گریان » خیلی بهش می آید، بچه های وبلاگ نویس را هم بارانی می کند:
برو ای گدای مسکین در خانه علی زن ... علی جان ! آمده ایم در خانه ات. ما را به حضور پذیرفته اند. به خودش قسم ما خودمان نیامده ایم...هیچ کدام ما بی دعوت اینجا نیامده ایم ... تا یار که را خواهد و میلش به که باشد. کی می تواند نا امید از اینجا و از درگه برود؟ علی جان ! ما بدین در نه پی حشمت و جاه آمده ایم - از بد حادثه اینجا به پناه آمده ایم. علی جان ! آمده ام بگویم هم مسکینم ، هم یتیمم ... یک لقمه ای هم به دهن ما بگذار.
گریه بچه ها بند نمی آید. آقای صدیقی دعا می کند و همه کاملاً بارانی دعا می کنند. بعد از صحبتهای حاجی ، همه هجوم می آورند برای سلام و روبوسی و ... دلم برای آقای صدیقی می سوزد که ناگهان هفتاد هشتاد نفر برای بوسیدنش هجوم می آورند. حاج صادق و حاج آقا مالکی هم می روند و من هم خیلی آرام می روم و سلامی می کنم . آقای صدیقی از آن جمله آدمهایی است که با اینکه به « شیخ گریان » معروف است اما اگر غمهای تمام دنیا را هم داشته باشی وقتی ببینیش ، دلت روشن می شود و حتی تبسمی و لبخندی به چهره ات می نشیند و مسرور می شوی.

بچه ها هنوز دور حاجی را گرفته اند و از او درباره آداب زیارت و اینکه چه کار کنند بهره بیشتری از سفر و زیارتهایشان بگیرند می پرسند و او هم خیلی با مهربانی و طمأنینه به درخواستهایشان جواب می دهد. میوه های کنار شامم را از روی میز برداشته ام و از سالن خارج می شوم. چه روز خوبی بود و چه شب خوبی !
در دو بار قبلی که به عتبات مشرف شده بودم، بار اول که به همراه محافظان سفت و سخت عراقی بودیم و سفر کاری خبری داشتیم نه امکان و نه فرصت زیارت وادی السلام پیدا نکردیم. در سفر دوم که با مریم و دو نفر دیگر و شخصی آمده بودیم ، ما را و بخصوص خانومها را از حضور در وادی السلام ترساندند و گفتند به علت مدل قبرهای آنجا، از غروب به بعد ، امنیت ندارد و نروید و ما هم که دو سه روزه بیشتر نیامده بودیم طبعاً فرصت پیدا نکردیم در آنجا حاضر شویم. راستش کمی هم ظاهر این قبرستان بزرگ وهم برانگیز بود .
اما در این فاصله ، روزی که مهرداد آزاد مرا با موتورش از کیهان تا منزل اسبق می رساند، برای رفع مشکل آن روزهایم به نقل از بزرگانی که اسمشان یادم نیست توصیه کرد که یک ختم قرآن برای مؤمنان مدفون در قبرستان وادی السلام نجف نذر کنم. همانجا نذر کردم و مشکلم به سرعتی باور نکردنی حل شد. این شد که نگاهم به این قبرستان بظاهر خوفناک عوض شد.

این بار اما برای اولین بار چیزهایی شنیدم که نه تنها ترسم از حضور در این قبرستان از بین رفت بلکه بسیار مشتاق رفتن هم شده بودم و آن اینکه مزار دو پیامبر بزرگ خدا یعنی هود و صالح در اینجاست . همچنین مزار « رئیسعلی دلواری» مجاهد بزرگ استعمار ستیز بوشهری کشورمان در اینجاست و از همه برای من جذابتر فهمیدم مزار بزرگ عارف و عالم شیعی معاصر و استاد عرفای کشورمان حضرت آیت الله آقا سید علی قاضی در وادی السلام است.
مسیر هتل تا قبرستان را پیاده گز کردیم و در راه فرصتی شد تا با نمک درباره مسائل سیاسی روز صحبت کنیم. بحث با نمک درباره دکتر احمدی نژاد و چگونگی رفتار با او بود. نمک ، کمی بیشتر از من تعلق خاطرش را به دکتر حفظ کرده بود با این حال من به او گفتم دکتر اشتباهات بزرگی داشته است که شاید برخی از آنها قابل جبران نباشد اما هنوز هم معتقدم کسی خدمتگزارتر و پر کارتر از او نداشته ایم. گفتم کارهای دکتر فقط در چهار سال اول خدمتش بیش از تمام کارهای شانزده سال قبل از او بوده است و اینکه شعارهایی که داد ، شعارهای متروکی بود که بازگشت به آنها به افسانه می مانست . با این حال ، به نمک گفتم ترس من از این است و شواهد چنین نشان می دهد که او و یا حداقل اطرافیانش بشدت به سمت کسانی نزدیک می شوند که با شعار مخالفت با او رأی مردم را گرفته بودند یعنی هاشمی رفسنجانی. گفتم احساس من این است که روزی اطرافیان دکتر و هاشمی رفسنجانی در یک نقطه و آن هم مخالفت با رهبر عزیز انقلاب به یک نقطه مشترک می رسند که نمک این نظر مرا کمی غیر منصفانه ارزیابی کرد.
در اواخر صحبتمان، آقای حکمتی پور که معاون آقای محمد هادی ایازی در شهرداری تهران است به ما پیوست. آقای حکمتی پور اصرار داشت که هر چه زودتر ان جی اویی که بحثش را در جلسه مطرح کرده بودند پیگیری کنیم تا بچه ها زودتر متشکل شوند و گفت که شهرداری تهران از هر کمکی برای راه اندازی آن دریغ نمی کند. تشکر کردم از آقای معاون ِ معاون ِ دکتر قالیباف و گفتم : آقای حکمتی پور ! فکر می کنم کسی نباشد در این جمع که غرض اصلی او از وبلاگ نویسی ، آدم این یا آن شخصیت سیاسی شدن باشد. گفتم بزرگترین تحقیر برای یک نویسنده مسئول این است که بگویند نوچه فلان آدم سیاسی و اجرایی یا فلان حزب است . گفتم : من بشخصه از چنین پیشنهادی استقبال می کنم اما فکر نکنید که موقع انتخابات می آیم به قالیباف رأی می دهم. ما وبلاگ نویسان را هنوز کسی در این کشور تحویل نگرفته است و دلمان برای کار جمعی هم لک زده است . خیلی خوب است که جایی داشته باشیم و با هم کار کنیم و با هم ارتباط داشته باشیم اما انتظارات سیاسی و تبلیغاتی از ما نداشته باشید و اجازه بدهید ما فقط از امکانات و تسهیلاتی که اتفاقاً بر اساس قانون بخشی از وظایف فرهنگی شهرداریها را تشکیل می دهد استفاده کنیم.
آقای حکمتی پور گفت : اصلاً ما چنین انتظاری نداریم و حتی خود آقای دکتر ( منظور قالیباف است ) اصرار دارد که در این تشکلها نقد و بررسی و ارزیابی مسئولان و شخصیتها بشود و کار را هم از خود ایشان شروع کنیم .
دیگر رسیده بودیم به قبرستان بزرگ وادی السلام که از فرط بزرگی برخی با تاکسی به آنجا آمده بودند. از طرفی وقت زیادی هم تا اذان مغرب باقی نمانده بود این بود که برخی اصرار داشتند که به زیارت حضرات هود و صالح نرویم اما رفتیم و در حد عرض ادبی مختصر. رئیسعلی دلواری را هم نرفتیم اما دوستانی که جلسه وبلاگ نویسان را نیامده بودند فرصت کرده بودند که حسابی به همه جاهای خوب این قبرستان سرک بکشند. اما آنجا که دلمان بیش از همه برایش کشش داشت مزار مرد بزرگ اخلاق و عرفان و استاد اساتید این وادی، عالم بزرگ حاج سید علی آقای قاضی بود که مسئولان قبرستان هم شأنی در خور برایش قائل شده بودند و خادمی داشت و سنگ مزار بزرگی و اطاقکی در کنارش و ...

حسین نخلی اینجا هم به وظیفه اش عمل کرد و توضیحات خوبی درباره هم قبرستان و هم مرحوم آیت الله قاضی داد. فاتحه ای خواندیم و برخی نمازی در آنجا و بسرعت دویدیم تا خودمان را به نماز مغرب و عشای حرم علوی برسانیم. فکر نمی کردم راه برگشتن به حرم اینقدر نزدیک باشد اما این را هم فکر نمی کردم که برای رسیدن به جماعت حرم امیر المؤمین "ع" یک بار کامل باید دورش بگردیم. آنقدر دویدیم و دویدیم و راههای ورودی مختلف را گذراندیم و کفشهایمان را دم در پرت کردیم تا نفس نفس زنان به رکوع امام رسیدیم : الله اکبر - سبحان الله ...
مدتی این مثنوی تأخیر شد و از طرفی گفته اند : فی التأخیر آفات .
امروز نگاه کردم که سیزدهمین قسمت سفرنامه « گزارش به خاک آتش » که سفر به یادماندنی وبلاگ نویسان و فعالان مجازی به عتبات عالیات بود، از بیست و دوم شهریور ماه تاکنون به روز نشده در حالی که فکر می کردم دو سه هفته است که چیزی ننوشته ام. راستش خودم هم خیلی نمی دانم چه شده که این همه برای نوشتن ادامه این گزارش فاصله افتاده است اما ان شاء الله از امشب و هر شب حداقل یک قسمت دیگر از این سفرنامه را خواهم نوشت تا برای اول محرم، برویم سر وقت خود آقا.

برای کسانی که قسمت های قبلی را نخوانده اند و یا خوانده اند و فراموش کرده اند، نمایه سیزده قسمت قبلی را در اینجا می آورم :
4- در جا به جا کردن سوکتها رازی است!
5- دوستانی بهتر از آب روان ...
10- حیرت.
11- بچه ها زودتر از مدیران آماده شدند!
12- بازداشت زائران در کتابخانه!
13- سر سفره مولا.
پانوشت مهم : این روزها مهدی قزلی عزیز سفرنامه بسیار زیبا و خواندنی اش را از حاشیه ها و متن حج تمتع امسال ، از همان سرزمین مقدس به روز می کند. نکند این سفرنامه را از دست بدهید . همین الان بروید سر وقتش و بنوشیدش.
اول یک عکس منتشر نشده از آقا و حاج آقا مجتبی ببینید و بعد بروید سر وقت نکات مهمی که این عالم بزرگ درباره فضیلت استثنایی همین یکی دو روز (شب و روز عرفه) فرموده است :

1- دعا در شب عرفه مقبول و مستجاب است
«رُوی إنّ لیلة عرفة یستجاب فیها ما دعا من خیرٍ و للعامل فیها بطاعة الله تعالى أجر سبعین و مائة سنة.»
در روایتی نقل شده است که شب عرفه، هر دعای خیری که انسان بکند به اجابت میرسد؛ و برای کسی که در شب عرفه اطاعت الهی را بکند و اعمال صالحه انجام دهد، معادل صد و هفتاد سال اطاعت و عبادت است؛ یعنی از نظر پاداش چنین چیزی به او داده میشود.
2- اعمال صالح برابر صدوهفتاد سال عبادت است
این روایت، عظمت شب عرفه را میرساند. به حسب ظاهر امشب شب عرفه است؛ لذا میخواهم این مطلب را به دوستان عرض کنم که امشب را قدر بدانید! اوّلین مسئلهای که در امشب تأکید شده است «دعا کردن» است و در روایت دارد: دعا کنید! دعای خیر کنید! و بدانید که این دعاها به اجابت میرسد.
3- مقیّد باشید که امشب، مشغول غیر عبادت نباشید
مطلب دیگر اینکه مقیّد باشید که امشب مشغول به غیر عبادت نشوید. کاری کنید که اشتغالات کنار برود تا بتوانید به سوی عبادات و صالحات بروید. وقتی چنین معادلهای هست که عبادت امشب مانند عبادت صد و هفتاد سال است، خیلی انسان باید مراقبت و جدیّت داشته باشد. این خیلی قابل توجه است، چون امشب یکی از بزرگترین فرصتهایی است که ما داریم.
4- اثر دعا برای دیگران و پشت سر آنها
درباره دعا کردن هم بگویم که در روایتی از امام باقر «علیه السلام» آمده است که حضرت فرمودند: «أسرع الدعاء نُجحاً للإجابة دعاء الأخ لأخیه بظَهر الغیب» سریعترین دعایی که به هدف اجابت میرسد، دعایی است که یک برادر مؤمن، برای برادر مؤمن دیگرش میکند و پشت سر او برایش از خدا خیر بخواهد؛ نه در حضورش. یعنی هرکس برای دیگری دعا کند، بسرعت به اجابت میرسد. «فیقول له ملک موکّل به لبّیک»؛ وقتی این شخص شروع میکند به دعا کردن برای برادر مؤمنش و پشت سر او، آن فرشتهای که برای گرفتن دعاها موکّل شده است، جواب میدهد: بله! «و لک مثلاه» یعنی این چیزی که برای برادرت خواستی، برای خودت دو برابرش برآورده شد. یعنی همین که برای دیگری خیر خواستی و دعایش کردی، برای خودت دو برابرش منظور و مستجاب میشود.
5- امشب را قدر بدانید!
از غروب شب عرفه تا غروب روز عرفه زمان بسیار بزرگی است. این را گفتم تا امشب که به حسب ظاهر شب عرفه است و موقعیت بسیار خوبی است، هم دعا کنید و هم به اعمال صالحه مشغول شوید. این را هم بدانید که دعاهایی که میکنید اگر برای دیگران باشد، چیز بیشتری نصیبتان میشود.
خدا کند یکی از آن کسانی که شما دعا میکنید من باشم...
6- از خدا چیزی کم نمیشود، حتّی اگر...
«رُوی عن رسول الله صلّی الله علیه و آله و سلّم قال: أوحی الله تعالی إلی بعض أنبیائه لَو أَنَّ أَهلَ سَبعِ سَمَاوَاتٍ وَ أَرَضِینَ سَأَلُونِی جَمیعاً فَأَعطَیتُ کُلَّ وَاحِدٍ مِنهُم مَسْأَلَتَهُ مَا نَقَصَ ذَلِکَ مِن مُلکِی مِثْلَ جَنَاحِ بَعُوضَةٍ وَ کَیفَ یَنقُصُ مُلکٌ أَنا قَیِّمُه.»
در روایتی است که از پیغمبر اکرم نقل شده است که خداوند وحی فرستاد به بعضی از پیامبرانش که این متنِ وحی الهی است که بر فرض که اهل هفت آسمان و تمام زمین، همگی از من درخواست کنند و به هرکدام هرچه را خواستند بدهم، از خزانه، حکومت و فضل الهی ذرّهای کاسته نمیشود؛ حتی به اندازه یک بال پشه هم از خزانه من کم نمیشود؛ و چهطور ممکن است از فضل الهی کاسته شود در حالی که من سردمدار آن هستم!؟
7- روز امید خوشبختی برای همه
روایتی دیگری از زین العابدین «صلوات الله علیه» آمده که محدّث قمی هم آن را در مفاتیح نقل کرده است. در آن روایت آمده است که روز عرفه بود و حضرت دیدند که سائلی دارد از مردم، یعنی غیر خدا، درخواست میکند. حضرت به او فرمود: وای بر تو! در چنین روزی از غیر خدا تقاضا و درخواست میکنی!؟ و حال آنکه امید میرود در چنین روزی فضل الهی حتی شامل طفلهایی شود که در رحم مادر هستند. امید است که اینها خوشبخت و سعادتمند شوند.
8- روز عرفه، روز دعا و درخواست
«رُوِیَ عَنِ البَاقِرِ عَلَیهِالسَّلَامُ قَالَ إِنَّ یَوْمَ عَرَفَةَ یَوْمُ دُعَاءٍ وَ مَسْأَلَةٍ». یکی از آن مقاطعی که برد این سلاح بیشتر است و موجب سرعت در اجابت میشود، روز عرفه است. حتّی تعبیر امام باقر«علیهالسلام» این است که اصلاً روز عرفه، روز دعا و درخواست از خداوند است. یعنی در این مقطع زمانی بخصوص سرعت اجابت دعا بیشتر است.
9- تنها امید جاماندگان
«مَنْ لَمْ یُغْفَرْ لَهُ فِی شَهْرِ رَمَضَانَ لَمْ یُغْفَرْ لَهُ إِلَى قَابِلٍ إِلَّا أَنْ یَشْهَدَ عَرَفَةَ». حضرت امام جعفر صادق«ع» فرمودند: اگر کسی در ماه مبارک رمضان مورد مغفرت الهی قرار نگیرد غفران برای او نیست مگر آنکه عرفه را درک کند.
از این روایت دو مطلب به دست میآید: یکی، عظمت ماه مبارک رمضان از نظر گسترش مغفرت الهی است که همه را در بر میگیرد. دوم، عظمت عرفه است. در ماه مبارک رمضان، زمان مطرح است. ممکن است برای عرفه هم زمان مطرح باشد؛ یعنی روز خاص و هم مکان مورد نظر باشد که آن «زمین عرفات» است. ولی مسلّماً زمان در اهمیت موضوع دخالت دارد که «روز عرفه» است. از لحاظ قید زمان، اگر کسی در ماه مبارک رمضان مورد مغفرت الهی قرار نگرفت، مسلّماً اگر در روز عرفه از خداوند طلب مغفرت کند مورد مغفرت الهی قرار خواهد گرفت.
10- فضیلت زوّار امام حسین در عرفه
مسئله مهم در روز عرفه زیارت امام حسین«علیهالسلام» است که در حدیث آمده است خداوند قبل از آنکه به سرزمین عرفات نظر کند، به زائران امام حسین«علیهالسلام» نظر میافکند و این نظر افکندن در زمانهای حساس و سرنوشتساز مانند شب قدر، عید فطر، عید قربان و عید غدیر است که افضل اعمال در این زمانها زیارت امام حسین«علیهالسلام» است.
11- این روز را از دست ندهید!
هر لحظهای از لحظات امروز برای ما گرانبهاست؛ بخصوص برای دعا و درخواست از خداوند. این فرصت بهترین فرصت است. پس این فرصت را از دست ندهید! بخصوص از ظهر تا هنگام غروب را که در روایات وارد شده است. به دوستان میخواستم سفارش کنم که این چند ساعت را غنیمت بشمارید. بدانید اگر میخواهید مشکلاتتان را حل کنید ـ که همه ما مشکلات داریمـ بیایید این چند ساعت را درِ خانه خدا بروید و از او بخواهید؛ چه حاجتهای مادّی را و چه معنوی را، همه را از او بخواهید. چون امروز بُردِ دعا خیلی زیاد است. بخصوص درباره دیگران اگر دعا کنید، ما در روایت داریم که خدا چند هزار برابر به شما اعطا میکند. از همه شما التماس دعا دارم؛ من را هم فراموش نکنید و دعا کنید.
پیش نوشت : قیصر در تقدیمنامه اول این شعر نوشته است : به دوستان هنرمند. و در آن از دوستان هنرمند خواسته است که حنجره شان را و خاطره هایشان را و غیرت ملی شان و رازهای سرزمینشان را نفروشند. امروز درست چهار سال از پرواز قیصر در هشتم آبان ماه سال 86 می گذرد و دیدم این شعر، چقدر خوب وصف حال امروز ِ بعضی حنجره هاست که فروختند و چقدر ارزان هم فروختند ...

این حنجره ، این باغ ِ صدا را نفروشید
این پنجره ، این خاطره ها را نفروشید
در شهر شما باری اگر عشق فروشی است
هم غیرت ِ آبادی ِ ما را نفروشید
تنها، به خدا، دلخوشی ما به دل ماست
صندوقچه راز خدا را نفروشید
سرمایه دل نیست بجز اشک و بجز آه
پس دست کم این آب و هوا را نفروشید
در دست خدا آینه ای جز دل ما نیست
آیینه شمایید، شما را نفروشید
در پیله پروانه بجز کرم نلولد
پروانه پرواز ِ رها را نفروشید
یک عمر دویدیم و لب چشمه رسیدیم
این هروله سعی و صفا را نفروشید
دور از نظر ماست اگر منزل این راه
این منظره دورنما را نفروشید
از : قیصر امین پور ، دستور زبان عشق ، ( چاپ دوم : تهران ، انتشارات مروارید ، 1386)، صفحات 67 و 68.

کاری نکرده ایم
کاری نکرده ایم که در خور گفتن باشد
ما خار چشم توطئه بودیم
ما آنچه می خواستند نبودیم!
زنده یاد طاهره صفار زاده




